گسست ائتلاف عربی و فرصتسازی برای ایران
اوایل قرن بیستم و در حالی که امپراتوری عثمانی، مرد بیمار اروپا، در حال فروپاشی بود، بریتانیای کبیر درصدد تشکیل دولتهای مستقلی بود که هم تحت قیمومیت بریتانیا باشد و هم رابطه ناوابستگی با آنها داشته باشد. در همین راستا بود که لورنس عربستان شکل گرفت و نیز دولت اسراییل تشکیل شد. در این حال، درخصوص کشورهای عربی سیاست دولت بریتانیا به ریاست لوید جرج، ترفند دیگری را در پیش گرفت. نظر بریتانیا این بود که به جای ارتباط با تکتک دولتهای عربی (که نه نژاد بلکه فقط زبان خصیصه مشترک آنها بود)، یک دولت به عنوان برادر بزرگتر در منطقه پا بگیرد و این دولت رابطه بریتانیا را با دیگر دولتهای عربی تنظیم کند. بنا بر ویژگی جغرافیایی و دینی این دولت در حجاز یا عربستان فعلی شکل گرفت. عربستان به خاطر وجود کعبه، خانه خدا، هم مورد احترام تمام مسلمانان جهان بود و هم مورد احترام دولتهای اسلامی وقت.
از این رو در سال 1932 و با تشکیل دولت آل سعود این دولت برادر بزرگتر پا به عرصه وجود گذاشت. از همان ابتدا وهم این دولت این بود که باید نقش برادر بزرگتر را برای دولتهای عربی منطقه ایفا کند. با تشکیل دولتهای بعدی عربی در منطقه خلیجفارس (کویت در سال 1961، قطر در سال 1971 و امارات متحده عربی در سال 1971) این توهم تشدید شد. درآمدهای نفتی باد آورده هم به این توهم دامن زد. اما شاید رخداد انقلاب اسلامی ایران را بتوان نقطه عطفی در این روند دانست؛ چه آنکه انقلاب اسلامی ایران مرکزیت دینی را از عربستان خارج کرد. در آن مقطع، تمام توجهات جهان در امور دین اسلام معطوف به ایران و رهبریاش شده بود. از این رو عربستان هم از نظر سیاسی و هم از لحاظ ایدئولوژیک چند پله عقب ماند. انگیزه شکلگیری بلوک سیاسی-تجاری شورای همکاری خلیجفارس را میتوان از این منظر موردتوجه قرار داد که این دولت بتواند کماکان خود را در هسته مرکزی حفظ کند. اما به ایفای نقش زعامت دولت عربستان بهعنوان برادر بزرگتر چند خلل وارد است:
اول آنکه کشورهای اردن، لبنان، سوریه و عراق و همچنین مصر فاقد پیوند نژادی با عربستان هستند. آنها عرب نیستند بلکه زبان آنها عربی است. مردم اردن، سوریه و لبنان ریشه نژاد خود را نه به اعراب بلکه به رومیها میکشانند و نژاد مردم عراق هم بیشتر عیلامی است تا عرب. مصریها هم که نژاد و تمدنی بیش از 4 هزار ساله دارند. دوم اینکه قبیله آل سعود از لحاظ تاریخی با قبایل آل صباح در کویت و آل ثانی در قطر و آل مکتوم در امارات متحده عربی در چالش بوده و هستند. آنچه آنها را در پیوند با یکدیگر قرار داده از لحاظ سیاسی، توافق تاریخی بریتانیا و ژئوپلیتیک منطقه و از لحاظ دینی هم مکه و خانه خداست. کافی است یکی از این پیوندها بگسلد (کما اینکه با بحران اخیر این زنجیر پاره شده است) تا دیگر ائتلاف معنایی نداشته باشد. بر این اساس عطف به بحران اخیر در منطقه خلیجفارس که قطر را به انزوا کشانده، این رخداد ممکن است چه پیامدهایی برای ایران داشته باشد:
1- بزرگترین ائتلاف منطقهیی که علیه ایران شکل گرفته بود (یعنی GCC) گسسته شده است. نپیوستن کویت و عمان به ائتلاف علیه قطر را میتوان به تعبیری عصیان علیه برادر بزرگتر دانست. در این حال، در پی نزاع و شکاف در ائتلاف عربی، اتخاذ رویکردی جدید در نظم و ترتیبات منطقهیی ضروری به نظر میرسد. 2- با این بحران، برای ایران مجالی فراهم شده تا بتواند تهدیدهای پیشین را تبدیل به این فرصت کند: ایران و قطر در یک میدان بزرگ گازی یعنی پارس جنوبی شریک هستند و در این مدت، قطر، ایران را تهدیدی برای این میدان دانسته و ایران هم بالعکس قطر را تهدیدی برای منافع خود. بحران اخیر، میتواند تهدیدهای دو جانبه را تبدیل به فرصتهای دو جانبه کند و سرعت در برداشت از این میدان به شراکت در برداشت از این میدان تبدیل شود. اما در این میان ایران از فرصت پیش آمده ممکن است بتواند برای باز تعریف قواعد ژئوپلیتیکی منطقه بهره ببرد و روابط جدیدی را برای منطقه پایهریزی کند. چه بخواهیم چه نخواهیم دولتهای منطقه نه تنها به سمت سکولاریزه شدن نمیروند، بلکه رو به سوی دینی شدن دارند. جدا از ایران، کشورهای پاکستان، افعانستان، ترکیه و نیز خود دولتهای عربی یک دولت دینی هستند تا یک دولت سکولار. به همین خاطر منطقه با این اوصاف نیاز به یک بازنگری در روابط دارد؛ مشابه کاری که دولتهای اروپایی در اوایل قرن نوزدهم و با توافق وستفالی در سایه آن به نظم جدیدی دست یافتند.